میرمحمد خادم‌نبی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ میرمحمد خادم‌نبی
آرشیو وبلاگ
      ترجمه ()
غزل شماره‌ی 73 شکسپیر نویسنده: میرمحمد خادم‌نبی - ۱۳٩۱/٤/٢٠

فصلی از سال که در چهره من می بینی                   

آن زمانیست که از شاخه عریان درخت

که ز سرمای خزان بر تن خود می لرزد

بسته هر مرغ خوش آواز دگرلانه و رخت.

 

در من آن روشن وتاریک غروبی پیداست

که پس از آن شب تاریک به خورشید کند سلطه گری

خواب با سلطه شب در همه جا پرده زند

او که خود عرضه کند بر همه مرگ دگری.

 

درمن آن تاب و تب اخگره هایی بینی

که کنون بستر مرگ همه‌شان گشته همان خاکستر

این همان است که می داد به آتش همه قدرت او

اینک این اخگره‌ها را به حد مرگ گرفتست به بر.

 

این همه عشق مرا در نظرت جلوه دهد افزونتر

پیش از آن لحظه که من عزم کنم عالم و دنیای دگر.

 

That time of year thou mayst in me behold

When yellow leaves, or none, or few, do hang

Upon those boughs which shake against the cold,

Bare ruined choirs, where late the sweet birds sang.

In me thou see'st the twilight of such day

As after sunset fadeth in the west;

Which by and by black night doth take away,

Death's second self, that seals up all in rest.

In me thou see'st the glowing of such fire,

That on the ashes of his youth doth lie,

As the deathbed whereon it must expire,

Consumed with that which it was nourished by.

This thou perceiv'st, which makes thy love more strong,

To love that well which thou must leave ere long

  نظرات ()
غزل شماره‌ی 60 ویلیام شکسپیر نویسنده: میرمحمد خادم‌نبی - ۱۳٩۱/٤/٢٠

این غزل در مورد گذر جوانی و عمر است اما به‌نظر شاعر آنچه در پایان باقی می‌ماند و از بین نمی‌رود شعر اوست (مفهومی که می‌توان در شعر خطاب به بلبل جان کیتز نیز دید).

همچون امواجی که بر شن‌های ساحل ره کشند

می‌نهند این لحظه‌ها رو سوی قربانگاه خویش

می‌سپارد هر یکی جایی برای دیگری

هریکی پیوسته می‌کوشد گشاید راه خویش

 

کودک نوزاده روزی غرق در دریای نور

کم‌کم اما می‌نهد تاج جوانی بر سرش

دست بدخواهان شکوهش را کمالش رابه یغما می‌برد

روزگار از این جوانی می‌ستاند گوهرش

 

روزگار از این جوانی می‌ستاند هرچه داشت

می‌کشد بر چهره‌ی زیبا چنان خط و شیار

می‌کشد هر آنچه کمیاب است او در کام خویش

در حضور دست مرگ از کس نیاید هیچ کار

 

 با تمام قدرت این روزگار سنگدل

عمر شعر من نمی‌آید به سر

زنده می‌ماند که تا آینده‌ها

قدر تو هرگز نیافتد دام افسون و سمر

 

 

Like as the waves make towards the pebbled shore,

So do our minutes hasten to their end;

Each changing place with that which goes before,

In sequent toil all forwards do contend.

Nativity, once in the main of light,

Crawls to maturity, wherewith being crown'd,

Crooked elipses 'gainst his glory fight,

And Time that gave doth now his gift confound.

Time doth transfix the flourish set on youth

And delves the parallels in beauty's brow,

Feeds on the rarities of nature's truth,

And nothing stands but for his scythe to mow:

And yet to times in hope my verse shall stand,

Praising thy worth, despite his cruel hand

 

  نظرات ()
ترجمه‌ی غزل شماره‌ی 10 جان دان شاعر متافیزیک (1572-1631) نویسنده: میرمحمد خادم‌نبی - ۱۳٩۱/٤/٢٠
 

مرگ اگر مرگ است گو نزد من آی / تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ

 

 

ای مرگ ز تو گرچه بسی واهمه دارند

 

مغرور مشو چون نه چنانی به حقیقت

 

آنکس که گمان برده‌ای ای مرگ به دست تو برافتاد

 

بیچاره! نمُرد‌ه‌ست؛ مرا نیز تو کشتن نتوانی به حقیقت                                                                                                                             

 

از خواب که نقشی‌است ز تو لذت و شوقی

 

شد حاصل ما از تو یقین بیشتر از آن

 

انسان نکو هرچه که شد زود تو را یار

 

آرامش جسم است ورا حاصل و راحت‌شدن جان                                                                                                                      

 

تو بنده تقدیری و مردان گنهکار تو را یار

 

بیماری و جنگ است تو را تکیه و مأوا

 

افیون و فسون به ز تو آرامشمان داد

 

پس چیست تورا علت این غره بیجا؟

 

 

 

این مرگ که چون خواب سبک کوته و هیچ است

 

باری گذرد از پس آن زنده و بیدار

 

باشیم به جایی که دگر مرگ نباشد

 

ای مرگ! تو را مرگ کشد کام خود این بار.


HOLY SONNETS.

X.

Death, be not proud, though some have called thee
Mighty and dreadful, for thou art not so ;
For those, whom thou think'st thou dost overthrow,
Die not, poor Death, nor yet canst thou kill me.
From rest and sleep, which but thy picture[s] be,
Much pleasure, then from thee much more must flow,
And soonest our best men with thee do go,
Rest of their bones, and soul's delivery.
Thou'rt slave to Fate, chance, kings, and desperate men,
And dost with poison, war, and sickness dwell,
And poppy, or charms can make us sleep as well,
And better than thy stroke ;  why swell'st thou then ?
One short sleep past, we wake eternally,
And Death shall be no more ;  Death, thou shalt die.

  نظرات ()
مطالب اخیر جان دان؛ در عزای کیست این ناقوس‌ها تألیف و ترجمه فصلنامه مترجم سوگ دیروز شعری از هنری لانگ‌فلو با نام تیر و آواز مرگ در حین حیات اشک‌ها دقایق غزل شماره‌ی 73 شکسپیر غزل شماره‌ی 60 ویلیام شکسپیر
دوستان من چرت و پرت های منطقی من! رایین مرد کوچولوی مامان و بابا چشمان بي‌قرار گل‌هاي حسرت جملات كوتاه سه‌ستاره بهـــــــار هرچه مي‌خواهد دل تنگت بگو! لبخند بي لبخند آموزش فرانسه و تركي ادبيات Literature پرتال زیگور طراح قالب