آلفرد تنیسون (1892-1802)

اشک‌ها این اشک‌های بی‌دلیل
من نمی‌دانم ز بهر چیستند
سر برون آرند از اعماق یأسی جاودان
تا فرو ریزند از این دیدگان،
هر دمی با دیدن باغ خزان پرنشاط
اشک من جاری شود از خاطرات روزهای رفته‌ام.

 

Tears, idle tears, I know not what they mean,
Tears from the depth of some divine despair
Rise in the heart, and gather to the eyes,
In looking on the happy Autumn-fields,
And thinking of the days that are no more.